كارن آرمسترانگ ( مترجم : كيانوش حشمتى )

210

زندگينامه محمد ( ص ) ( فارسي )

يعنى عبد اللّه ( پسرش ) ، ام رومان ( همسرش ) ، و عايشه و اسماء ( دخترانش ) ، نيز در مراجعت زيد با او هجرت نمودند . زمانى كه زنان به مدينه وارد شدند ، ازدواج‌ها شروع شد . محمد ( ص ) به زيد پيشنهاد كرد تا همسر ديگرى اختيار كند ، زيرا أمّ ايمن از او خيلى بزرگ‌تر بود . پس زينب دختر جحش را به او پيشنهاد نمود و از پدرش عبد اللّه ابن جحش خواست تا دست او را در دست زيد قرار دهد ، با اينكه زينب اصلا از اين موضوع رضايت نداشت . زيد با دماغى پهن ، قدى كوتاه و چهره‌اى سوخته به هيچ‌وجه مرد جذابى به نظر نمىرسيد ، و زينب روياى بزرگ‌ترى را در سر مىپروراند ، همان‌گونه كه در آينده خواهيم ديد . ولى او ازدواج را قبول كرد ، چون آن را خواست محمد ( ص ) مىديد . ابو بكر نيز دختر خود ( اسماء ) را به عقد پسر خاله محمد ( ص ) ، زبير بن عوام ، درآورد تا بدين وسيله او را به خانواده پيامبر نزديك‌تر سازد . بالاخره يك ماه پس از ورود عايشه به مدينه ، تصميم گرفته شد كه او نيز به عقد و ازدواج محمد ( ص ) درآيد . او هنوز نه سال داشت . بنابراين جشن عروسى برپا نشد و مراسم در حداقل برگزار گرديد . مسلما اين مسأله به قدرى كم اهميت جلوه مىكرد كه عايشه در روز عروسى در حال بازى الاكلنگ با همسالان خود بود . اما ابو بكر لباسى با روبان‌هاى قرمز از بحرين براى او آورده بود كه همان را به عنوان لباس عروسى بر تن او كردند . سپس او را به اطاق كوچك خود در داخل مسجد نقل مكان دادند . در آنجا محمد ( ص ) در انتظار او بود و زمانى كه ديد عروس كوچك را آرايش كرده و به موهاى او جواهرات آويخته‌اند به خنده افتاد . سرانجام يك ظرف شير به داخل آورده شد و محمد ( ص ) و عايشه هر دو از آن نوشيدند . ازدواج در زندگى عايشه تغيير كوچكى به وجود آورد . طبرى نقل مىكند كه او به قدرى كوچك بود كه پس از ازدواج در خانه پدر و مادر خود ماند تا زمانى كه به بلوغ كامل رسيد . عايشه به بازى كردن با دوستان و عروسك‌هايش ادامه مىداد و گاهى كه محمد ( ص ) براى ديدار او مىرفت دوستانش فرار مىكردند ، اما محمد ( ص ) به دنبال آنها مىدويد و مىخواست كه نزد عايشه برگردند . اصولا محمد ( ص ) از بازى كردن با بچه‌ها لذت مىبرد ، زمانى كه دختران خود او هم كوچك بودند در هر